آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
خاطرات من
من دوباره اومدم... اصلا وقت اومدن ندارم! دبیرامون اونقدر کار دادن بهم که دیگه وقت سر خاروندن هم ندارم! دبیرامون اخر تیکن! بخوام کاراشونو بگم یه100 صفحه ای میشه! اینم یه عکس شاد بشیم! خنده دار نبود که بخندیم... اما گریه دار بود یه ذره....نه؟ جمعه 29 مهر 1390برچسب:, :: 16:35 :: نويسنده : nazi
من دیروز از بیمارستان مرخص شدم...خیلی ناراحتم...چون ادام تو پروجه ی مد دعوت بود و من ندیدمش...اونقدر هم ترافیک ندارم که بخوام دانلودش کنم...نمیدونی دارم زار زار گریه میکنم...نمیتونم حرف بزنم...اخه من فقط اون روز پروجه ی مد رو ندیدم...همون روزم ادامو اوردن... الان وضعیتم از وقتی که تو بیمارستان بودمم بدتره... اخه چرا؟من من ادامو خیلی دوس دارم... نه نه نه دوباره بغضم گرفت... نه من حالم خوبه بای بای دیگه میخوام بخوابم... 30 شهريور 1390برچسب:, :: 22:22 :: نويسنده : sheida
هی وای من.... مدرسه ها شروع شد منم دیگه نمیتونم بیام.... باید خر خونی کنیم.... بعدشم که معلومه عشق و حال تموم میشه.... و بعدش هم میدونید چیه.... دوباره تابستون.... خوب دیگه بای تا 6 ماه دیگه.... vay khili khoshhalam... etefaghe khasi naioftade...be joz tavalod...be man goft kar bar khobiam...manzoram loxbloge...to in vebam ham berid YADETON NARE inm vase loxblog jonam:
boOos bye
پنج شنبه 24 شهريور 1390برچسب:, :: 14:20 :: نويسنده : nazi
yoohoo...emroz tavalodame...justin zo0od behem tabrik bego0o...zo0od az kadot mamnon justin چهار شنبه 23 شهريور 1390برچسب:, :: 15:53 :: نويسنده : nazi
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه! ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛. مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛ خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛ اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛ هوس به مرکز زمین رفت؛ دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته چاه رفت؛ طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.» عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.» و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست. منبع:یاران کویری 23 شهريور 1390برچسب:, :: 11:12 :: نويسنده : sheida
emroz ham mese baghie rozast...vali...momkene roz badi beshe...age ajim to tavalodam nabashe khili bad mishe...farda tavalodame...ey baba...vali khob che mishe kard...vasaton mikham az justin begam hamon khanande hifdah sale amrikayi...man khili dosesh daram o vasash do ta veb daram ke to linkam hast...ye veb dige ham rajeb eshgh daram ke bazam to linkam hast...dashtam migoftam...aslan axesh ro niga...eshghe
bemiram felan raftam...bye سه شنبه 22 شهريور 1390برچسب:, :: 11:17 :: نويسنده : nazi
ah...khoda dobare doreye gand madrese ha shoro shod...hamash darso...bazam emtehan... دو شنبه 21 شهريور 1390برچسب:, :: 20:3 :: نويسنده : nazi
صفحه قبل 1 صفحه بعد ![]() ![]() |